اون روز غروب  با فاطمه کلی درد و دل کردیم از همه جا و همه کس گفتیم و تا رسیدیم به خودمون . بهم گفت : دلم می خواد تا ابد کنارم باشی 

__اما عشقم میدونی وضعیت من چجوریه به نظرت امکان داره 

__آره آره امکان داره چرا نداشته باشه همینطوری که الان هستی تا آخرش باش 

__ولی عشقم تو جوونی باید ازدواج کنی مگه میشه بخوای اینطوری بمونی 

__ ازدواج ؟ اگر واسه ازدواج شانس داشتم همون اولی رو نگه میداشتم دلم نمیخواد ازدواج کنم می فهمی؟

__آخه دست خودت که نیست حرف مادرت خواهرات اطرافیانت چی میشه 

__ جواب اونا با من تو فقط قول بده تا تهش باهامی 

__چی بگم آخه تو حرف حرف خودته باید ببینم چی پیش میاد خدا چی میخواد فعلا که من خودمم دیوانه وار عاشقتم 

خلاصه کلی صحبت و آخر شب بود اومدم خونه . خانومم گفت : خوب عادت کردی به دیر اومدن حواست هست؟

__آره بابا خب کار پیش میاد دیگه چشم سعی میکنم زودتر کارام رو ردیف کنم 

با گفتن این جمله آروم شد و نشستیم برای خوردن شام . جمیله هم که هنوز خونه ما بود و مثل همیشه ناراحت و غمگین البته از قبل خیلی بهتر شده بود و داشت یواش یواش عادت می کرد به اتفاقات پیش اومده . جمیله بهم گفت میتونی با این پولی که دارم برام کاری کنی و ماهیانه یه چیزی دستم رو بگیره گفتم باشه بزار پیگیری میکنم ببینم کاری میشه کرد . برای همین همون شب به دو سه تا از دوستام زنگ زدم تا بالاخره یه نفر رو بهم معرفی کردن که با پول کار میکنه و سود خوبی هم میده . منم به جمیله شرایط رو گفتم  و قرار شد فردا پول رو از بانک بگیره بده بهم تا ماهیانه سودش رو بهش بدم .

دیگه آخرای سال شده بود کمتر از ده روز تا پایان سال باقی مونده بود باید یواش یواش برای تعطیلات آماده میشدیم برای همین قرار گذاشتم تا فردا همگی با هم بریم واسه عید .

صبح که رسیدم اداره و در حال انجام کارام بودم از دفتر اقای توکلی باهام تماس گرفتن و من رفتم اونجا مطمئن بودم بابت همون فاکتور دیروزی هستش که منو احضار کرده برای همین آماده هر  تصمیمی بودم و احتما میدادم بازم مثل پرونده اقای جنگی یه جورائی لاپوشانی کنن .

حدسم درست بود وقتی رسیدم دفتر اقای توکلی دیدم آقای پاکروش و آقای دستانی هم اونجا نشستن 

__ سلام به همه اساتید جمع شدین خیره ان شاا.

__ خیره اگه تو بزاری رفیق (اینو دستانی گفت)

__من بزارم ؟ من کی باشم برادر حالا چی شده ؟

اینجا بود که آقای توکلی گفت :

__ ببین همایون من با آقای پاکروش و آقای دستانی صحبت کردم میگن جنس با جنس فرق میکنه و باید آدم متخصص باشه بتونه در این زمینه ایراد بگیره (حرفش رو قطع کردم )

___ ببخشید متخصص یعنی چی ؟ یعنی من باید معمار باشم یا بنا ؟ آخه این که مثل روز روشنه اختلاف دو تا جنس یه جور 

اینجا بود که آقای پاکروش گفت : عزیز من کی گفته یک جور اینا با هم فرق دارن تازه شما فقط ممیزی کن تخصصی قرار نیست ایراد بگیری 

گفتم : آها پس من هر چی اومد زیر دستم تائید کنم چون شما متخصص هستید و اینا مشکلی ندارن آره ؟

آقای توکلی گفت : ببین قبلا هم بهت گفتم تو به کارائی که تخصص نداری دخالت نکن وقتی فاکتوری بهت دادن تو تائید کن اگر از نظر قوانین حسابداری مغایرتی نداره بقیه مسائل به عهده بازرسیه منم 

-- باشه اشکالی نداره هر جور شما دستور بدین 

از اتاق اومدم بیرون .آخه این چه جور کاریه مسئولیت داشته باشی و نتونی کاری بکنی مگه میشه این همه تخلف ؟باشه بزار هر جور راحت هستن عمل کنن اصلا به من چه مربوط (اینارو داشتم با خودم می گفتم )

غروب که شد زودتر رفتم خونه قبلش به فاطمه جریان رو گفتم برای همین قرار شد منتظر من نباشه و خودش بره خونه منم با همسرم و بچه ها به اتفاق جمیله رفتیم تا مقداری از عید رو انجام بدیم 

آخر شب خسته و کوفته از برگشتیم خونه و داشتیم هامون رو بررسی میکردم که زنگ تلفن خونه صدا خورد شماره جواد بود واسه همین همسرم گوشی رو برداشت 

-- سلام  خوبی ؟ چه خبرا ؟

__خونه اید ؟ میخوام بیام اونجا 

__خوب بیا اتفاقی افتاده ؟ با خانومت میای

__چیزی نیست تنها میام 

خیلی مشکوک بود یعنی چی شده این موقع شب میخواد بیاد اینجا اونم تنها هرچند همسرش هیچوقت خونه ما نمیومد چون خانومم ازش خوشش نمیومد 

نیم ساعت بعد جواد رسید خونه ما بهم گفت میخوام ماشین رو بم آشنا نداری ؟

__بی ؟ واسه چی ؟ اتفاقی افتاده ؟

__نه چیز خاصی نیست به پولش احتیاج دارم 

توی دلم میگفتم مرد حسابی معلوم نیست تو تمام اقساط رو بهم دادی یا نه حالا میخوای بیش ولی خب کاری نمیتونستم بکنم مال مال خودش بود به نامش کرده بودم خانومم گفت آخه میخوای چیکار بهمون بگو شاید کمکت کردیم (یه نگاهی به منم کرد )

بابا این زنه که هیچی جهاز نیاورده منم هیچی ندارم باید برای زندگی یه سری لوازم بخرم یخچال و ماشین لباسشوئی و فرش و کمد و 

__خاک بر سرت خجالت نمی کشی زن گرفتی جهاز برات نیاورده تازه میخوای ماشینت رو بی براش لوازم بخری اصلا لازم نکرده (اینو خانومم گفت و جمیله هم تائید کرد)

__حالا که کار از کار گذشته و من همه چی رو م آوردم خونه چک دادم واسه ده روز دیگه بالاخره باید ماشین رو بم نزدیک هفت میلیون چک دادم 

کاری نمیشد کرد دیگه اون همه کاراش رو کرده بود و اومده بود اینجا واسه همین گفتم فرا میسپارم چند جا سعی میکنم زود برات بم .

 

 


توی اداره درگیر کارهای خودم بودم و از طرفی فکرم پیش ساخت و ساز خونه بود داداشم مغازه رو اجاره داده بود و به قول خودش چسبیده بود به ساختن پروژه شراکتیمون قرار بر این بود که فعلا من هزینه بکنم و اون بالا سر کار باشه بعدش که نقدینگی و سرمایه من تموم شد اون پول بیاره واسه همین همش برای گرفتم پول از من میومد اداره یا اینکه تماس می گرفت تا برم بهش پول بدم . منم سعی می کردم تا تمام پرداختهام با چک باشه تا کنترل و حساب کتاب راحت تر انجام بشه بالاخره یه عمر حسابدارم مثلا

خلاصه اینکه روزا به همین صورت می گذشت و منم برنامه ریزی هام طوری بود که بتونم به همه کارام برسم سعی می کردم خونواده چیزی کم و کسر نداشته باشن مسافرتها و ها همه چی سرموقع بود و مشکل خاصی نبود برای همین وقت بیشتری داشتم تا با فاطمه بگذرونم انگار دیگه فاطمه برای من شده بود همه چی با اینکه فاصله سنی حدود 12 سال داشتیم ولی در کنار اون آرامش داشتم انگار داشت جای سیما رو برام پر میکرد به همون اندازه مهربون و دوست داشتنی و یجورائی عاشقش سده بودم و اگر یه روز نمیدیدمش اون روز نمی گذشت البته هر زوز کنارم بود و غروب هم تا جائی که داشت با هم میگذروندیم الان دیگه اونم وابسته به من شده بود و شاید بیشتر از اون احساسی که من بهش داشتم اون بهم عشق می ورزید

اون سال عید هم تصمیم گرفته بودم برم جنوب دیگه عیدها جنوب بهم یه آرامش خاصی میداد البته همسرم هم خیلی موافق بود با مسافرت رفتن به جنوب کشور برای همین یکماه مونده بود به عید به اداره اطلاع دادم که برای تعطیلات عید خونه بندرعباس رو برام رزرو کنه خیلی خوشحال بودم از اینکه کارام داشت بر ئفق مراد پیش می رفت و مشکل خاصی نداشتم  خدا خدا می کردم که کار ساختمون سریع تموم بشه تا بتونیم زودتر پروژه های بعدی رو در دست بگیریم طبق گفته داداشم بایستی تابستون سال دیگه کار تموم بشه ولی متاسفانه اون سال زمستون بدی شروع شد و چون ما هم کار ساختن رو دیر شروع کرده بودیم تقریبا زمستون کار خوابیده بود .

توی اداره پروژه ساخت کارخونه هم داشت پیش می رفت البته با توجه به مسائلی که بالا گفتم اونجا هم همین مشکل بود ولی باز بهتر جلو میرفت از طرفی منم شده بودم مسوئل مالی پروزه و بایستی پروژه کارخونه رو کنترل می کردم و اینکه حسابی درگیر بودم و کارم زیاد شده بود . یه روز وقتی یه فاکتور رسید دستم واسه آهن الات کمی مباغ فاکتور برام شک برانگیز بود از اونجائی که من هم همزمان درگیر ساخت و ساز بودم یه جورائی قیمتها دستم بود برای همین فاکتور آهم الات شرکت رو دادم به یکی از همکارام تا بره از همون مغازه برام استعلام قیمت بگیره وقتی این کار رو کرد و فاکتور استعلام قیمت رو آورد دیدم ای بابا فاکتوری که بهم دادن با این فاکتور حدود 14 میلیون تومن اختلاف داره برای همین رفتم پیش اقای توکلی مدیر عامل شرکت

__سلام قربان اجازه هست ؟

__ بفرما داخل جونم چیزی شده ؟

__قربان اگر جسارت نباشه میخوام یه فاکتور رو بهتون نشون بدم 

__ بیا ببینم چی هست 

__ قربان ببینید این فاکتوریه که آقای داستانی بهم داده اینم فاکتوریه که دادم بچه ها رفتن استعلام گرفتن 

ظاهرا خیلی تعجب کرده بود و بهم گفت یعنی چی چطور ممکنه این همه اختلاف قیمت شاید نوع جنس فرق می کنه از نظر کیفیت 

__ نه قربان درست همون گاه و همون کیفیته 

__ باشه ممنون بزار اینا دستم باشه پی گیری کنم خبرش رو بهت میدم 

خوشحال بودم از اینکه باز تونستم جلوی یه تخلف رو بگیرم اومدم توی اتاقم و پشت میزم شروع کردم به کارای جاری خودم دیگه آخرای ساعت اداری بود که فاطمه بهم زنگ زد .

__جونم عزیزم 

__ سلام عشقم نمیخوای بری خونه خسته شدیا بسه دیگه اینهمه کار 

__آره خسته که شدم .لی یه نیم ساعت دیگه میرم خونه 

__خونه ؟ منظورت کدوم خونه ؟ یعنی نمیخوای منو ببینی ؟ 

__ چرا عشقم اون که صددرصد برو همون جای همیشگی تا یه ربع دیگه میام دنبالت بریم خونه 

معمولا وقتی با فاطمه قرار میزاشتم چند تا کوجه بعد از شرکت بود که همکارا از ارتباط من و اون جیزی نفهمن برای همین یه جای خاصی رو مشخص کرده بودیم و قرارمون از اونجا بود . اون روز هم تموم شده و با فاطمه رفتیم به سمت خونه 

 


بخاطر اینکه خواهرم کار بازسازی خونش خیلی طول کشید  ساخت و ساز ما هم  عقب افتاد و تقریبا اواخر پائیز بود که شروع کردیم به خراب کردن خونه مادرم  تمام لوازم خونه رو برد گذاشت توی پارکینگ خونه همسایه و هر چی بهش گفتم بیا تا یه خونه برات اجاره کنم گفت نه همین جا زندگی میکنیم مگه چند ماه میخواد طول بکشه پدرم هم مجبور بود به حرف مادرم گوش کنه و همونجا زندگی کنن تا ساختمون جدید آماده بشه . من شروع کردم به آپارتمان خودم و همش به این فکر می کردم که چند ماه دیگه میتونم با ساختن این آپارتمان پیشرفت کنم توی همین مسیر ساخت و ساز برم جلو و به موفقیت های بیشتری برسم و با همین فکر شروع کردم به دارائی هام و جمع آوری سرمایه خدا لعنت کنه رو درست زمانی که ما شروع کردیم به ساختن آپارتمان مصالح ساختمانی سر به فلک کشید یعنی تقریبا سیمانی رو که باید سه هزار تومن می م رفت به سمت 12 هزار تومن و همینطور آهن و دیگر مصالح ساختمانی ماهک می گفتیم عیبی نداره هرچی مصالح گرونتر بشه قیمت خونه هم بیشتر میشه ولی خب ما با برآوردی که کرده بودیم احتمال داشت توی سرمایه اولیه کم بیاریم ولی خب رفتیم جلو به امید خدا.

کارای شرکت هم داشت خوب پیش میرفت تقریبا به یه جاهائی رسیده بودم و پرونده آقای جنگی رسیده بود به مبالغ بالاتر ولی من صداش رو در نیاوردم تا موقع خودش از طرفی کار ساخت و ساز کارخونه هم شروع شده بود و آقای پاکروش شده بود  مدیر پروژه و آقای دستانی و سلمانی هم شده بودن مسوول اجرائی ساخت کارخونه .تا یادم نرفته بگم که آقای دستانی  توی اداره ما فوق دیپلم وظیفه بود تازه یکسالی بود که خدمتش تموم شده بود و با آقای پاکروش کار می کرد و مسئول پشتیبانی شرکت شده بود و اما آقای سلمانی رو خودم آورده بودم توی شرکت یعنی یکی از دوستام بهم معرفیش کرده بود لیسانس تربیت بدنی داشت و توی شهر خودشون شاطر نونوا بود ولی من آوردمش اینجا و معرفیش کردم به آقای پاکروش و بعد از یه مدتی که مسئول تربیت بدنی شرکت شده بود حالا رئیس دفتر پاکروش بود و واسه خودش کسی شده بود خلاصه اینم شده بود از وضعیت شرکت 

جریان من و فاطمه هم داشت به همون صورت پیش می رفت دیگه فاطمه شده بود جزئی از زندگیم و یکروز بدون اون نمی گذشت الحق و الانصاف هم قلب مهربونی داشت با بودن اون آرامش می گرفتم و سختی های زندگی اذیتم نمی کرد روزای با فاطمه بودن از روزای خوب زندگیم بود در اون موقع و فکر می کردم این روزا همیشگیه .

جمیله هم که دیگه با ما زندگی می کرد و هنوز داغ برگشتن از آمریکا رو داشت تحمل میکرد و افسوس می خورد که چه روزائی رو از دست داده و  جائی رو که مردم برای رفتن به اونجا آرزو میکنن اون چه زود از دست داد و برگشت ولی کاری نمیشد کرد باید مدارا می کرد یواش یواش آماده میشد تا برگرده شمال و به زندگی عادی خودش ادامه بده برای همیت تصمیم گرفته بود تمام فامیل  و آشناها رو توجیه کنه برای طلاق ..

 


دیگه از اون روز روی پرونده های مالی ریز شده بودم و بیشتر دقت می کردم هرچند فایده ای نداشت و اطلاعاتی که میدادم مثل اطلاعات اقای گنجی لاپوشانی میشد . چند روزی گذشت تا بودجه لازم رو برای ساخت کارخونه برای شرکت در نظر گرفتن و با جلسه ای که توی دفتر مدیر عامل تشکیل شد یه تیم مسئول ساخت و ساز و تکمیل این پروزه شد و با بودجه ای که دادن بایستی تا پایان سال تموم میشد این پروژه .

یه روز مادرم بهم زنگ زد بیا خونه ما کارت دارم . منم بعداظهر وقتی از شرکت تعطیل شدم رفتم خونه مادرم . مادرم بهم گفت یه پیشنهاد بهت میدم اگر دلت میخواد انجام بده . میدونی که خونه ما قدیمیه و تصمیم دارم بسازم البته خودم نمیتونم اگر میخوای تو بیا با داداشت دست به دست هم بدین و این خونه رو بکوبید و بسازید من گفتم باشه پس بزار با داداشم صحبت کنم تا ببینم اون مزه دهنش چیه اگر شد که با کمک هم و بصورت شراکت میسازیم داداشم توی هفت حوض یه بوتیک داشت البته خود مغازه رو با خواهرم شریکی ه بودن که 80درصدش مال خواهرم بود و داداشم اونجا کار می کرد و یه اجاره ای قرار بود ماهیانه پرداخت بکنه وقتی باهاش صحبت کردم اونم جوابش مثبت بود ولی مسئله اصلی پول بابت شروع کار بود منمم بهش گفتم اگر هر وقت تصمیم به سرع کردن اینکار گرفتیم من دو تا آپارتمانم  رو می م برای شروع کار بعدش تو آپارتمانت رو ب و فکر کنم با یه مقدار کمی فشار آوردن به خودمون اینکار انجام بشه براورد خودمون برای ساخت این 4 طبقه حدود 150 میلیون بود که با سرمایه ای که داشتیم میتونستیم این مار رو انجام بدیم بنابراین قرار شد داداشم بره سراغ کاهای اولیه مثل مجوز و تا بعدش شروع کنیم به ساخت.

تقریبا هیچکس از دوستام و فامیلهای صمیمی با این کار من موافق نبودن همه میگفتن اگر میتونی تنها انجام بده ولی با داداشت نکن اون حساب کتاب نداره یه مقدار هم دنبال تفریح و الواتیه .ولی با همه این حرفا من تصمیم خودم رو گرفتم و قرار شد این کار انجام بشه .

همسرم هم خوشحال بود و با تصمیم من موافق هم استرس داشت بخاطر حرفای مردم ولی بهش امیدواری دادم که اتفاقی نمیفته و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه .

خواهر بزرگم تصمیم گرفته بود خونه خودش رو بازشازی کنه برای همین اثاث خونه خودش رو آورده بود خونه مادرم و خودشون هم قرار بود یه مدت اونجا زندگی کنن برای همین کار ساخت و ساز ما افتاد عقب

کارای شرکت داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز یکی از بچه های بهم زنگ زدن و ازم خواستن تا برم پیش اونا . استرس عجیبی گرفته بودم یعنی چی شده واسه چی منو خواستن . رفتم دفترشون و در زدم و داخل شدم .

__

__سلام علیکم آقای حالتون چطوره 

__خوبم ممنون خداروشکر 

__از شما انتظار نداشتیم که فرم اطلاعاتت رو ناقص پر کنی 

__فرم اطلاعات من ؟ ناقص نیست کجاش ناقصه ؟

__ شما باجناقتو خواهر همسرت آمریکا زندگی میکنه به ما نگفتی؟ ما از فرم اطلاعات برادر خانومت فهمیدیم .

 خیلی حالم گرفته شد آخه جواد این چه کاری بود تو کردی حالا لازم بود می نوشتی که خواهرت آمریکا زندگی میکنه . تازه الانم که طلاق گرفته و برگشته همه چی تموم شده (با خودم حرف میزدم )

__نه قربان اشتباه متوجه شدین اون مال سال قبل بود یه مدتی ازدواج کردن و رفتن آمریکا اخلاقشون بهم نخورد برگشت ایران الان هم طلاق گرفتن و خونه ما زندگی می کنن 

__ چرا طلاق گرفت ؟

__قربان احساس میکنم زیاد مذهبی نبود اون آدم خیلی تعصب نداشت واسه همین 

__آها خب خوبه پس یه رونوشت از طلاق نامه برای ما بیار تا ثبت بشه اینجا  . یادت باشه تو که آدم با سابقه ای هستی این چیزارو ما باید بدونیم متوجه شدی 

__بله قربان چشم 

 


بالاخره روز موعود رسید و رفتیم محضر . اونجا نماینده محمد هم اومده بود و با یه وکالتنامه منتظرمون نشسته بود و خیلی زود همه چیز تموم شد و خطبه طلاق جاری شده . تمام مهریه جمیله هم که ده میلیون پول میشد طی یه چک بهش داد و تمام .

اومدیم خونه از اون روز دیگه کار جمیله شده بود غصه خوردن و گریه کردن و می گفت چجوری برگردم شهرستان با چه روئی برم اونجا ؟ بگم چی شده رفتم امریکا نتونستم بمونم و طلاق گرفتم آخه همه بهم می خنده اونم یه شهر کوچیک .بهش گفتیم یه مدت پیش ما بمون و یواش یواش بالاخره به همه میگیم چی شده بزار آبا از اسیاب بیفته ایشاا. همه چیز ردبف میشه .خلاصه اینکه جمیله خونه ما موندگار شد و قرار شد یه مدتی با ما زندگی کنه و کسی هم متوجه نشه اون ایرانه 

توی اداره و توی پست جدیدم که مدیریت حسابرسی بود مشغول بودم و  کارام پیش می رفت . فاطمه هم شده بود جزئی از زندگیم و تقریبا هر روز میدیدمش و هر روز با هم بودیم و روزگار به همین صورت می گذشت یه روز نامه ای از مرکز رسید که نشون میداد کارخونه ما باید انتقال پیدا کنه به بیرون از شهر زمین و همه امکاناتش آماده بود فقط باید منتظر میموندیم بودجه ساخت برامون برسه .البته فقط کارخونه میرفت و ما توی دفتر مرکزی می موندیم .روزگای به همین منوال می گذشت تا یه روزی موقع رسیدگی به اسناد مدرکی توجه من رو به خودش جلب کرد .یه اختلاس تقریبا سنگین با حال و هوای اون موقع . چند وقتی مدارک رو کنترل کردم و بدنبال شواهد و مدارک بیشتری بودم تقریبا یکماه از این موضوع گذشته بود که گزارشی تکمیل کردم در این ارتباط یادمه اون موقع یه اختلاس سیصد میلیون کشف کردم و گزارش کامل با مدارک رو پیوست کردم و فرستادم اتاق مدیر عامل . خیلی خوشحال بودم منتظر بودم یه پاداش و یه تشویث حسابی برام در نظر گرفته بشه

فردا عصر ابراهیم دفتر دار آقای توکلی بهم زنگ زد و گفت که ایشون میخواد منو ببینه . منم از خوشحالی بلند شدم و رفتم طبقه بالا تا ببینمش . در زدم . رفتم توی اتاق . چهره توکلی اون چیزی نبود که من فکر می کردم توی اتاق داشت قدم میزد و تسبیح  میزد . نگاهی زیر چشمی بهم کرد و گفت بشین . منم نشستم نزدیک ده دقیقه قدم زد و آخرش اومد نشست روی صندلیش . در کشو رو باز کرد و پاکتی که من فرستاده بودم کوبید روی میز

__ اینا چیه ؟ بهم بگو اینا چیه ؟؟؟

__ مگه نخوندین قربان یه پرونده اختلاسه مربوط به آقای جنگی مسئول ترخیص کالامون 

__ خوندم چند بار هم خوندم فکر کردی من از این چیزا خبر ندارم ؟؟؟ تو مگه زن و بچه نداری ؟؟ دنبال چی هستی توی این شرکت ؟؟ دنبال پست و مقام ؟؟ مگه نداری ؟؟

__آقا این چه حرفیه ؟ خب من وظیفه م رو دارم انجام میدم مگه (حرفم رو قطع کرد)

__نه این وظیفه تو نیست تو به فکر زندگیت باش دنبال این کارا نباش بشین سیتم ها رو بررسی کن ببین مشکل سیستم کجاست نه اینکه دنبال اختلاس باشی به قول خودت از این مدارک برای خودت هم کپی کردی ؟؟؟

__ نه قربان همش همینه البته توی اسناد مالی هست 

__ ببین پس جون خودت میدونی من دوستت دارم برو پائین به کارات برس دنبال این چیزا نباش بشین پشت میزت کار خودت رو بکن 

با ناراحتی از اتاقش اومدم بیرون چی فکر می کردم چی شد ؟ یعنی واقعا یه نفر اینقدر راحت پول برداشت میکنه و اینا عین خیالشون نیست ؟ حتما خودشون هم باهاش دست دارن وگرنه محاله اینطوری با من برخورد کنن . من دیدم آقای جنگی چقدر زندگیش عوض شده از یه پیکان قراضه رسیده به یه پرشیا حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست باید تا تهش برم .

 


هفته بعد درست همون روز پنج شنبه من آماده بودم که برم خونه و بچه ها داشتن غذا می خوردن یکدفعه دیدم ضرغام  اضافی ظرف غذاش رو آورد گذاشت روی میز همون همکار خانوممون و بهش گفت : من دیگه نمیخورم اگر شما میخوای بخور 

__ نه ممنونم سیر شدم 

__سیر شدی ؟ چطور هفته گذشته مال رئیس رو خوردی ؟

__اون هفته صبحانه  نخورده بودم و ظهر خیلی گرسنه شدم واسه همین اینکار رو کردم 

__ نه فقط گرسنه گی نبود خودشیرینی بود 

من اومد وسط حرفاشون و گفتم ضرغام این چه کاریه زشته غذای اضافیت رو آوردی بدی دیگران بخورن این چه حرکته زشتیه خجالت بکش ضرغام گفت : من خجالت بکشم ؟ مگه چیکار کردم نخواستم غذام اسراف بشه بهش گفتم اگر خیلی دلت میسوزه اسراف نشه بریز توی ظرف با خودت ببر خونه این چه کاریه میخوای بزور غذاتو بدی به دیگران ضرغام گفت: اصلا من میخوام بدونم چرا اون هفته غذای شمارو خورد اینجا بود که اون خانوم اومد وسط حرفامون آخه بتوچه مردحسابی من میگم اون هفته گرسنه بودم تازه غذای رئیس تمیز بود نه مثل ظرف شما که مثل گربه چنگ زدی به غذا و همش رو بهم ریختی ضرغام گفت : آها پس اینطور مال رئیس تمیز بود واسه این خوردی و زد زیر خنده باعصبانیت بهش توپیدم و گفتم مرد حسابی خجالت بکش حرمت خودت رو نگهدار تا ننداختمت بیرون . دوباره اون همکار خانوممون اومد وسط گفت ببخش رئیس این آدم لیاقت بحث کردن هم نداره .اینجا ضرغام عصبی شد گفت من لیاقت ندارم یا تو که خودشیرینی میکنی .خانوم همکارم گفت : اصلا میدونی چیه آقا ضرغام رئیس تیپش خانوم پسنده من دوست دارم مال رئیس رو بخورم .

از اون روز دیگه این حرف افتاد توی دهن ضرغام آها چس رئیس تیپش خانوم پسنده پس واسه همینه خیلی کشته و مرده داره و دور و برش پر از دوست دختره یه روزی ضرغام رو کشیدم توی اتاق و بهش گفتم : مرد ناحسابی حرمت خودت رو نگهدار نزار کاری بکنم که اخراج بشی دست از حسودی بردار و بشین کارات رو انجام بده وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی 

بعد از اون روز دوباره مجید و ضرغام شدن رفیق فابریک و شروع کردن به حرفای درگوشی . منم کاری به کارشون نداشتم گذاشتم تا کاراشون رو هر جور میخوان انجام بدن من که تمام کارها رو له کردم و تقریبا سیستم دیگه مشکلی نداشت و به روز شده بود حالا دیگه گزارشات مالی شسته و رفته بود و میشد به هرجائی ارائه داد. مجید که حالا مثلا رئیس من هم بود و خیلی هم ادعای رفاقت میشد یه روز منو کشید توی اتاق و گفت : همایون میخوام پیشنهاد بدم تو بشی مدیر حسابرسی و ضرغام بشه مدیر مالی نظرت چیه ؟

__ نظری ندارم خودت میدونی برای من فرقی نداره تازه اونجا راحت ترم و مستقیم زیر نظر مدیر عامل میرم . ضمنا تو حتما تصمیمت رو گرفتی و فقط داری نظر من رو میپرسی پس مهم نیست 

__ نه اینطوری نیست اگر تو نخوای من اینکار رو نمیکنم 

__ نه مهم نیست هر کاری میخوای بکن من جایگاهم اصلا اینجا نیست ولی خوب خودت میدونی چرا اینجا هستم 

__ خودت مقصری خوبم میدونی چرا . آخه دیگه همه میدونن تو دوست دختر داری 

__ همه میدونن ؟ غیر از تو کی میدونه تازه کدوم دوست دختر؟

__فاطمه . دیگه 

__ اون رو که فقط تو می شناسی پس نگو همه میدونن 

اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون عجب آدم کثیفیه خیلی ادعای رفاقتش میشه ولی از معرفت بوئی نبرده 

دو سه روز بعد حکم مدیریت حسابرسی رسید دستم و ضرغام به آرزوش رسید و شد مدیر مالی بچه ها خیلی ناراحت بودن حالا دیگه ضرغام تمام عقده های این چند سال رو در میاورد و بچه ها رو اذیت می کرد ولی من حواسم بود که کاری نکنه و بهش اولتیماتوم دادم و گفتم الان مدیر شدی و هم پایه من هستی کاری میکنم که پشیمون بشی از کارات اونم نگاهی به من کرد و نیشخندی زد و رفت

توی بخش حسابرسی کارا سبک تر بود و من موظف بودم تخلف ها و ایرادات سیستم رو بگیرم و مستقیا به مدیرعامل گزارش بدم البته یه نسخه هم باید به معاون مالی یعنی مجید میدادم . از این جایگاه نگاه کردن به حسابها راحت تر بود و با فکر بازتری میشد به اونا نگاه کرد .

برسیم به خونه . خونه هم پر از غم بود با کاری که شوهر جمیله کرده بود همه ناراحت بودیم . همه می گفتن کاش از اول  به حرفات گوش میکردیم ولی اسم آمریکا چشامون رو کور کرده بود الان دیگه جمیله روی این که بره شمال رو نداشت هیچکس نمیدونست اون ممنوع الخروج شده و دیگه نمیتونه بره آمریکا همه فکر می کردن اون رفته .البته بجز چند تا از نزدیکان ضوهرش هم به دامادشون آقای سارنگ وکالت داده بود تا جمیله رو طلاق بده .و اصلا جواب تلفن هیچکس رو نمیداد من یکبار از طریق ایمیل باهاش صحبت کردم و خیلی حرفا بهم زد البته نمیتونستم یکطرفه به قاضی برم ولی با شناختی که از جمیله داشتم یکسری از حرفاش واقعیت بود و در هر صورت دیگه نمی خواست باهاش زندگی کنه . من بهش گفتم حداقل میزاشتی بیاد اونجا طلاقش میدادی یا کاری می کردی اقامت بگیره بعدا طلاق میدادی الان خیلی بد شده داره افسرده میشه ولی اون میگفت نه . چرا باید اینکار رو بکنم مگر دیوانه هستم .البته خیلی نامردی کرد اونم آدم درستی نبود و صداقت توی حرفاش نداشت مثل همون پولی که دو سه سال پیش ازم گرفته بود و اصلا حرفی ازش نمیزد و منتظر بودیم تا یه روز بریم محضر و طلاق و تمام

 

 


دو سه روزی اومدم تهران البته فاطمه هم باهام اومد . کارهای خیلی روی هم انباشته شده بود این تعطیلات عید واقعا فشار زیادی از نظر کاری روی من و بقیه بچه های حسابداری بود متاسفانه این چند وقت بود که همونطور که گفته بودم اوضاع و احوال شرکت بهم ریخته بود و حساب کتابا بدجوری داغون بود ولی بهر حال باید درست میشد من هم که دوباره این مسئولیت رو بعهده گرفته بودم و چشمهای زیادی داشت منو می دید و عملکردم زیر ذره بین بود خلاصه چند روزی رو تا ساعت 4 توی اداره گذروندم و بعدش هم با فاطمه بودم پی گشت و گذار داخل شهر خلوت تهران و تفریح هات دو نفره .

شب دهم فروردین بود که به فاطمه گفتم باید فردا صبح حرکت منیم بریم شمال اونم گفت باشه ولی کاش میشد تا آخر تعطیلات بمونیم همین تهران دیگه حال و حوصله شمال رو ندارم اگر بخاطر خونواده تو نبود نمی زاشتم بری . ولی به هر حال باید بر می گشتیم .فردا صبح زود حرکت کردیم و نزدیک ظهر رسیدیم شمال فاطمه رو بردم خونشون و خودم برگشتم سمت خونه مادر خانومم .چند روز تا پایان تعطیلات رو هم به گردش و تفریح و مهمونی گذشت و سیزده بدر هم مثل سالهای قبل اومد و تموم شد و باز هم روز از نو و روزی از نو کار و کار و کار

اومدیم تهران و جمیله هم باهامون اومد . ولی از شوهر جمیله خبری نبود و هر چی بهش زنگ میزد جواب نمی داد و اونم دیگه تماس نمی گرفت جمیله نگران بود که نکنه براش اتفاقی افتاده باشه . خیلی ناراحت بود . من بهش گفتم چیزی نمونده تا تاریخ ویزای تو تموم بشه پاشو یه بلیط برگشت بگیر برو میترسم شوهرت نیاد و ویزا باطل بشه نتونی بری چون زیاد وقت نداری . اونم حرف من رو گوش کرد و یه بلیط گرفت برای سه روز بعد 

سه روز گذشت و باید بر میگشت همه لوازم و لباس هاش رو آماده کرد و رفتیم سمت فرودگاه باهاش خداحافظی کردیم و اشک و گریه و رفت اونور گیت خروج و ما هم رفتیم سوار ماشین بشیم که برگردیم خونه .هنوز از فرودگاه خارج نشده بودیم که صدای زنگ تلفنم بلند شد .این کیه شماره نااشناست 

__الو بفرمائید 

__آقا همایون کجائید (با گریه بلند و جگرسوز)

__جمیله توئی چی شده ؟

__هیچی ممنوع الخروجم 

گوشی رو قطع کردیم برگشتیم داخل فرودگاه جمیله روی صندلی نشسته بود و گریه می کرد رفتم از پلیس گذرنامه پرسیدم چی شده جناب سروان ؟

__ هیچی . مثل اینکه همسرشون هفته گذشته ممنوع الخروجشون کرده 

__ چجوری ؟ یعنی اومد ایران و برگشت ؟

___بزار ببینم توی پروندش چیه نه مثل اینکه اومده به آقایی به نام سارنگ وکالت داده تا ممنوع الخروجش کنه 

__آها سارنگ دامادشونه ممنونم قربان 

اومدم به جمیله گفتم چه بلائی سرش اومده شوهر نامردش بخاطر اینکه برنگرده آمریکا ممنوع الخروجش کرده و گفته میخواد طلاقش بده . همه ما ناراحت بودیم خیلی سخت بود این لحظه و هیچ کاری از دست هیچکس ساخته نبود . دست از پا درازتر برگشتیم خونه و جمیله فعلا خونه ما موندگار شد تا تکلیفش مشخص بشه

دو  ماهی از سال جدید گذشته بود و اوضاع و احوال شرکت بر وفق مراد داشت پیش می رفت .پنج شنبه ها اداره تعطیل بود ولی ما معمولا برای اضافه کاری و انجام کارهای معوق می رفتیم و طی این سالها هیچوقت تعطیل نمی کردیم مخصوصا ابتدای هر سال که موقع بستن حسابهای مالی سال قبل بود و فشار کار از همیشه بیشتر بهمین علت چون پنج شنبه ها تعطیلی بود و بچه هائی که می اومدن غذا نداشتن مجبور بودیم از بیرون براشون غذا بگیریم و اما من چون خونمون نزدیک بود ساعت سه  می رفتم خونه و ناهار خونه می خوردم .یکی از این پنج شنبه ها بود که ابراهیم سفارش غذا داد از رستوران و اشتباها برای من هم غذا گرفت . من هم یه مقدار از غذا رو  خوردم و چون به همسرم گفته بودم میام خونه نتونستم همه غذا رو بخورم و مقدار زیادی از غذا رو گذاشتم کنار . یکی از همکارای من که خانوم هم بود گفت ببخشید رئیس اگر غذاتون رو نمی خورید من بقیه ش رو بخورم چون امروز خیلی گرسنه هستم . گفتم اشکالی نداره کاش می گفتی بهش دست نمیزدم گفت اشکالی نداره من میخورم و غذای من رو برداشت و خورد البته من معمولا غذا رو از کنار می خوردم و اون قسمت از غذا که زیاد می اومد دست نخورده بود این موضوع گذشت تا هفته بعد

 


از امروز دوباره شده بودم مدیر مالی ولی دیگه اون حس قبلی رو نداشتم انگار تحمیلی بودم . ولی بالاخره حکم رو داده بودن و من باید کارم رو شروع می کردم روز اول بچه ها رو دعوت کردم توی اتاق جلسات و صحبتهای ابتدائی رو باهاشون کردم همه میدونستن من موقع کار جدی هستم اما بعد از کار با همه رفاقت دارم و برای همین همه دوست داشتم با من کار کنن . تنها کسی که یه مقدار براش سنگین شده برگشتن من ضرغام بود . البته اون هم قرار بود حکم بگیره بشه مدیر حسابرسی ولی فعلا بهش نداده بودن قرار بود به من کمک کنه تا اوضاع زودتر سر و سامون بگیره .

فاطمه خیلی خوشحال بود انگار دیگه الان راحت تر داشت کار می کرد هرچند اون هم توی کاری که دوست داشت نبود خیلی به کارهای طراحی علاقه داشته ولی متاسفانه فعلا توی قسمت بود . دیگه توی خونه هم آرامش بیشتری داشتم هرچند بخاطر فشار کار وقت زیادی رو توی شرکت می گذروندم اما امیدوار بودم خیلی زود کارا ردبف بشه

دو روز مونده بود به عید و یه شب که رفته بودم خونه همسرم بهم گفت که جمیله قراره فردا شب برسه ایران باید خودمون رو آماده کنیم . گفتم باشه اشکالی نداره هرچی کم و کاستی داری بگو بگیرم  حالا شوهرش هم میاد یا نه ؟

__ نه اون گفت تو اول برو من 10 روز بعد از تو میام 

__ جدی ؟ خب چه کاریه با هم میومدن دیگه 

__ چه میدونم منم ریز نشدم توی کارشون حتما یه کاری داره باید انجام بده دیگه 

__ ان شاا. که خیره ولی یه مقدار دلم مثبت نیست با این حرکت 

__ ولش که حالا خودش بیاد چکار با اون داریم اومد اومد نیومد نیومد فدای سرمون 

فردا شب رفتیم فرودگاه  دو سه ساعتی منتظر موندیم تا بالاخره پرواز نشست . پروازش قرار بود از انگلیس باشه و همینطور هم شد و ما چشمون به مسافرائی بود که از گیت عبور می کردن تا بتونیم جمیله رو ببینیم .بالاخره اومد وااااای چقدر ضعیف شده بود چقدر قیافش عوض شده بود اگر نمیدونستیم مسافر آمریکاست احسای می کردیم از کی از کشورهای آفریقائی اومده .به روی خودمون نیاوردیم و بعد از مراسم اولیه روبوسی و رفتیم خونه .

اون شب گذشت  و ما منتظر بودین ببینیم از اونجا چی برامون هدیه آورده بالاخره از آمریکا اومده بود ازش انتظار داشتیم ولی نشست و برامون کلی از مشکلاتش و از اذیت های شوهرش گفت و اینم گفت که فقط با یه مقدار پول فرستادش ایران و قراره چند روز دیگه خودش بیاد . همسرم گفت خب الان بخوای بری شمال همه ازت انتظار کادو دارن چی میخوای بگی میخوای بگی دست خالی اومدی نه اتفاقا فکر اینجا رو کردم اینقدر پول دارم که بخوام از عهمین جا برای همشون کادو بخرم 

همین کار رو انجام دادیم . لیستی از کسائی رو که قرار بود بهشون کادو بده تنظیم کردیم رفتیم دو سه روزی وقت گذاشتیم براشون هدیه و بسته بندی کرد و گذاشت توی چمدون . دیگه سال تموم شده بود و تعطیلات عید شروع شد و ما هم طبق معمول و امسال با یه مهمون تقریبا خارجی!!!رفتیم شمال .

با فاطمه هم هماهنگ کردم که توی تعطیلات شمال حتما چند روزی با هم باشیم .وقتی رسیدیم اونجا کلی مهمون  اومده بودن واسه دیدن جمیله و یه شور و شوق خاصی بوجود اومده بود اما هیچکس از دل جمیله خبر نداشت اون سال زمان تحویل سال نو حدود ساعت نه شب بود و همه برای خوشبختی همدیگه دعا می کردن

عید شروع شده بود و شور و شوق خودش رو داشت اما هر روز که می گذشت تلفنه های شوهر جمیله کمتر میشد و شک من بیشتر ولی بقیه مطمون بودن که اون میاد البته خودش گفته بود تا دهم فروردین بر می گرده و همه منتظر اون روز بودن حتی وقتی با من هم چند باری صحبت کرد می گفت همایون چی میخوای برات کادو بیارم ولی از اونجائی که به حرفاش مطمئن نبودم چون هنوز اون بدهی مربوط به عروسیش رو برام واریز نکرده بود می گفتم چیزی نمیخوام خودن سلامت بیا که اینقدر اصرار کرد تا بالاخره گفتم بابا اگر زحمتی نیست یه گوشی موتورلا (که اون موقع خیلی توی بورس بود )برام بیار اونم گفت : چشم حتما برات میارم 

یه روزی توی تعطلات فاطمه بهم زنگ زد و گفت ناهار بیا خونه ما . گفتم یعنی چی فاطمه من چجوری بیام خونه شما ؟ گفت : چجوری نداره همه میدونن تو همکار منی کلی ازت صحبت کردم میدونن تو برام کار درست کردی و خیلی کمک کردی بهم واسه همین مادرم گفت یه روز ناهار دعوتت کنم منم گفتم باشه هرچن خجالت می کشم ولی میام . به همسرم گفتم فردا ناهار نیستم میخوام برم  یکی از نمایندگیهای شرکت برای ناهار دعوتم کرده گفت : باشه برو ولی عصر برگرد میخوایم چند جا بریم مهمونی 

فردا ناهار رفتم خونه فاطمه اینا و برعکس اون چیزی که فکر می کردم خیلی تحویلم گرفتن مادرش خواهراش و برادراش . ناهار رو خوردیم و بعد از ناهار خواهر و برادراش رفتن خونه های خودشون البته خونه همه نزدیک هم بود فاطمه هم دستم رو گرفت گفت بریم توی باغ  یه چرخی بزنیم باغ بزرگ و سرسبزی داشتن و شکو فه های بهاری هم زیبائی خاصی به باغ داده بود . یک ساعتی توی باغ بودیم و قدم زدیم و فاطمه خیلی برام حرف زد از پدرش که فوت کرده بود و از یه برادرش که توی جنگ شهید شده یود . الان دیگه صحبت هامون از کار و شرکت خارج بود و بیشتر در و دل های خودمونی بود . بعد از یکساعت فاطمه گفت بریم توی خونه استراحت کنیم گفتم باشه البته من زیاد فرصت ندارم باید برگردم که زیاد شک نکنن . گفت باشه اشکالی نداره یه نیم ساعتی بشین و یه میوه و جایی بخور و برو . با هم رفتیم توی اتاق فاطمه اتاقی که به قول خودش خاطرات بچه گی هاش اونجا بود هر چند  زود ازدواج کرده بود ولی چون کوچکترین بچه خونه بود اتاقش به همون صورت باقی مونده بود

به فاطمه گفتم امکان داره یه دو سه روزی برم تهران کارارو انجام بدم ودوباره برگردم مثل هرسال اون تقریبا با همه چیز آشنا بود . بهم گفت هر وقت خواستی بری با هم میریم و بر میگردیم منم بهش گفتم باشه هماهنگ میکنم باهات 

الان دیگه 5 روز از عید گذشته بود و تقریبا همه جا مهمونی رفته بودیم . همیرم میدونست که مثل هر سال باید یه دو سه روزی برم تهران دوباره برگردم دیگه این چند سال عادت کرده بود . بهم گفت فقط زود برگرد یه وقت شوهر جمیله اومد بد نشه اصلا باهاش هماهنگ کن برو فرودگاه بیارش با هم برگردین . گفتم مگه مشخصه مگه قطعی شده . گفت : نه واسه این میگه اگه توی این دو سه روزی که تهران بودی اومدنی شد اینکار رو بکن . گفتم باشه 

فرداش با فاطمه هماهنگ کردم و رفتم دنبالش تا دو سه روزی بریم تهران

 


دو سه ماه آخر سال برام سرنوشت ساز شده بود . یه روز که اومده بودم اداره بهم گفتم که از سازمان یه پروژه ساختمانی دارن میدن موقعیتش خیلی خوبه سمت غرب تهران و پروژه موقعیت عالی نداره و با یه پیش قسط 5 میلیونی میتونی ثبت نام کنید . خیلی دلم میخواست ثبت نام کنم یه موقعیت عالی بود  ولی متاسفانه پول نداشتم و از طرفی تاریخ یک دوتا از اقساط اون پول نزولی هم که گرفته بودم عقب افتاده بود و یارو داشت تهدیدم می کرد . یکی ار همکارم که اسمش محمود بود گفت : همایون نمیخوای ثبت نام کنی موقعیت خوبیه ها گفتم : نه پول ندارم برو بچه مارو سیاه نکن تو پول نداری .منم که نخواستم وجهه خودم رو خراب کنم آره محمود جان یه سرمایه گذاری کردم جائی دست و بالم خالی شده .محمود بهم گفت من میتونم از برادر زنم برات پول بگیرم ولی خیلی حساب کتابش دقیقه میتونی سر تاریخ بهش برگردونی ؟ بهش گفتم با چه شرایطی ؟ 3.5 درصد میگیره .جدی این که عالیه خب یه 5 تومن برام بگیر یکساله بهش برگردونم چرا یکساله ؟زودتر نمیتونی اونطوری سودش زیاد میشه عیبی نداره تو بگو یه ساله شاید زودتر بهش برگردوندم 

خلاصه دوباره افتادم توی مسیر نزول ولی به خودم دلداری میدادم عیبی نداره برای خونه هستش دیگه مشکلی نداره .

پول رو گرفتم و ثبت نام کردم قرار شد یکساله بهمون تحویل بدن .

شب وقتی رفتم خونه به خانومم گفتم که یه پروژع ثبت نام کردم و شرایطش رو گفتم و بهش گفتم باید کمی حساب کتابامون رو ردیف کنیم تا بتونیم اقساط بعدی پروژه رو به موقع پرداخت کنیم . اونم تائید کرد و گفت باشه باید کمتر خرج کنیم 

فردای اون روز از اون شخصی که پول اولی  رو نزول کرده بودم بهم زنگ زد که اگر تا سر برج اقساط معوق رو که تا اون موقع میشه سه تا بهشون ندم  سند خونه به مشکل میخوره آخه اگه یادتون باشه سند خونه من بایت ضمانت دستشون بود و وکالت بهشون داده بودم 

افکارم بهم ریخته بود رفتم پیش مجید و گفتم میشه یه وامی برام جور کنی رئیس که منو تحویل نمیگیره.

بهم گفت باشه باهاش صحبت میکنم . اون روز حالم خیلی گرفته بود و نمیدونستم چیکار کنم . ضرغام که اوضاع و احوال منو دید گفت چی شده ؟ چرا بهم ریخته ای ؟ منم نمیخواستم زیاد باهاش صحبت کنم گفتم هیچی چیز مهمی نیست . گفت : میدونم چی شده البته ببخشید داشتی با تلفن صحبت می کردی من شنیدم .چقدر پول میخوای؟ منم جریان رو بهش گفتم که گیر نزول خور افتادم میخوام 7 تومن بهش بدم خیالم از دستش راحت بشه بهم گفت بیا بریم طلا قسط بخریم من یه جا آشنا دارم تا سه میلیون میتونم برات قسط بخرم  

چرا این فکر به یاد خودم نیفتاده بود من که خودم چند تا رفیق دارم طلا . ولی برای اینکه به همه رو نندازم به ضرغام گفتم هماهنگ کن فردا بریم پیشش یه سه تومن طلا بخریم قسط بعدش نقد بیم . همون شب هم رفتم پیش یکی از رفیقای خودم و 4 تون طلا م قسطی . اصلا روم نمیشد بهش بگم واسه همین بهش دروغگفتم که واسه عروسی یکی از دوستام میخوام وضعش خوب نیست میخوام بهش کمک کنم . رفیقم هم با کمترین سود بهم داد و گفت : تو به گردن ما حق داری حسابت پیش ما پاکه پاکه امیدوارم همه قدمات خیر باشه .خیلی از خودم بدم اومد کجا داشتم می ذفتم چرا اینطوری شده بودم ؟

خلاصه یکی دو روزه پول اون طرف رو جور کردم و خیالم از بابت سند خونه راحت شد ولی در عوض به دو نفر دیگه بدهکار بودم بابت طلای قسطی . دیگه انگار آروم شده بودم از نزول دیگه نمیترسیدم و برام اسون بود گرفتنش . من که هیچوقت دنبال قسطی نبودم و از بدهکاری بدم میومد الانه یه بدهکارم با نزدیک به 12 میلیون نزول ولی به امید اینکه خیلی زود از این ها خلاص میشم داشتم ادامه زندگی میدادم 

اون روز فاطمه بهم گفت که هفته آینده جلسه دادگاه داره واسه طلاق دیگه خیالش راحت میشه از این بابت و میتونه یه زندگی آروم واسه خودش بسازه البته به قول خودش دیگه نمیخواست ازدواج کنه و تا آخر عمرش میخواست من به همین صورت کنارش باشم 

همون شب وقتی رفتم خونه همسرم  با خوشجالی بهم گفت جمیله از آمریکا زنگ زده و میخواد برای تعطیلات عید با شوهرش بیاد ایران 


تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

کهن اباد -ابه عرب جامع ترین ترین اخبار و اطلاعات فناوری و رایانه خرید اینترنتی فروشگاه تبلیغات وبازاریابی پیامکی خاله ستاره صیغه شماره تماس تهیه محصولات09334336389 اکستنشن مو دفترخدمات الکترونیک