اون روز غروب  با فاطمه کلی درد و دل کردیم از همه جا و همه کس گفتیم و تا رسیدیم به خودمون . بهم گفت : دلم می خواد تا ابد کنارم باشی 

__اما عشقم میدونی وضعیت من چجوریه به نظرت امکان داره 

__آره آره امکان داره چرا نداشته باشه همینطوری که الان هستی تا آخرش باش 

__ولی عشقم تو جوونی باید ازدواج کنی مگه میشه بخوای اینطوری بمونی 

__ ازدواج ؟ اگر واسه ازدواج شانس داشتم همون اولی رو نگه میداشتم دلم نمیخواد ازدواج کنم می فهمی؟

__آخه دست خودت که نیست حرف مادرت خواهرات اطرافیانت چی میشه 

__ جواب اونا با من تو فقط قول بده تا تهش باهامی 

__چی بگم آخه تو حرف حرف خودته باید ببینم چی پیش میاد خدا چی میخواد فعلا که من خودمم دیوانه وار عاشقتم 

خلاصه کلی صحبت و آخر شب بود اومدم خونه . خانومم گفت : خوب عادت کردی به دیر اومدن حواست هست؟

__آره بابا خب کار پیش میاد دیگه چشم سعی میکنم زودتر کارام رو ردیف کنم 

با گفتن این جمله آروم شد و نشستیم برای خوردن شام . جمیله هم که هنوز خونه ما بود و مثل همیشه ناراحت و غمگین البته از قبل خیلی بهتر شده بود و داشت یواش یواش عادت می کرد به اتفاقات پیش اومده . جمیله بهم گفت میتونی با این پولی که دارم برام کاری کنی و ماهیانه یه چیزی دستم رو بگیره گفتم باشه بزار پیگیری میکنم ببینم کاری میشه کرد . برای همین همون شب به دو سه تا از دوستام زنگ زدم تا بالاخره یه نفر رو بهم معرفی کردن که با پول کار میکنه و سود خوبی هم میده . منم به جمیله شرایط رو گفتم  و قرار شد فردا پول رو از بانک بگیره بده بهم تا ماهیانه سودش رو بهش بدم .

دیگه آخرای سال شده بود کمتر از ده روز تا پایان سال باقی مونده بود باید یواش یواش برای تعطیلات آماده میشدیم برای همین قرار گذاشتم تا فردا همگی با هم بریم واسه عید .

صبح که رسیدم اداره و در حال انجام کارام بودم از دفتر اقای توکلی باهام تماس گرفتن و من رفتم اونجا مطمئن بودم بابت همون فاکتور دیروزی هستش که منو احضار کرده برای همین آماده هر  تصمیمی بودم و احتما میدادم بازم مثل پرونده اقای جنگی یه جورائی لاپوشانی کنن .

حدسم درست بود وقتی رسیدم دفتر اقای توکلی دیدم آقای پاکروش و آقای دستانی هم اونجا نشستن 

__ سلام به همه اساتید جمع شدین خیره ان شاا.

__ خیره اگه تو بزاری رفیق (اینو دستانی گفت)

__من بزارم ؟ من کی باشم برادر حالا چی شده ؟

اینجا بود که آقای توکلی گفت :

__ ببین همایون من با آقای پاکروش و آقای دستانی صحبت کردم میگن جنس با جنس فرق میکنه و باید آدم متخصص باشه بتونه در این زمینه ایراد بگیره (حرفش رو قطع کردم )

___ ببخشید متخصص یعنی چی ؟ یعنی من باید معمار باشم یا بنا ؟ آخه این که مثل روز روشنه اختلاف دو تا جنس یه جور 

اینجا بود که آقای پاکروش گفت : عزیز من کی گفته یک جور اینا با هم فرق دارن تازه شما فقط ممیزی کن تخصصی قرار نیست ایراد بگیری 

گفتم : آها پس من هر چی اومد زیر دستم تائید کنم چون شما متخصص هستید و اینا مشکلی ندارن آره ؟

آقای توکلی گفت : ببین قبلا هم بهت گفتم تو به کارائی که تخصص نداری دخالت نکن وقتی فاکتوری بهت دادن تو تائید کن اگر از نظر قوانین حسابداری مغایرتی نداره بقیه مسائل به عهده بازرسیه منم 

-- باشه اشکالی نداره هر جور شما دستور بدین 

از اتاق اومدم بیرون .آخه این چه جور کاریه مسئولیت داشته باشی و نتونی کاری بکنی مگه میشه این همه تخلف ؟باشه بزار هر جور راحت هستن عمل کنن اصلا به من چه مربوط (اینارو داشتم با خودم می گفتم )

غروب که شد زودتر رفتم خونه قبلش به فاطمه جریان رو گفتم برای همین قرار شد منتظر من نباشه و خودش بره خونه منم با همسرم و بچه ها به اتفاق جمیله رفتیم تا مقداری از عید رو انجام بدیم 

آخر شب خسته و کوفته از برگشتیم خونه و داشتیم هامون رو بررسی میکردم که زنگ تلفن خونه صدا خورد شماره جواد بود واسه همین همسرم گوشی رو برداشت 

-- سلام  خوبی ؟ چه خبرا ؟

__خونه اید ؟ میخوام بیام اونجا 

__خوب بیا اتفاقی افتاده ؟ با خانومت میای

__چیزی نیست تنها میام 

خیلی مشکوک بود یعنی چی شده این موقع شب میخواد بیاد اینجا اونم تنها هرچند همسرش هیچوقت خونه ما نمیومد چون خانومم ازش خوشش نمیومد 

نیم ساعت بعد جواد رسید خونه ما بهم گفت میخوام ماشین رو بم آشنا نداری ؟

__بی ؟ واسه چی ؟ اتفاقی افتاده ؟

__نه چیز خاصی نیست به پولش احتیاج دارم 

توی دلم میگفتم مرد حسابی معلوم نیست تو تمام اقساط رو بهم دادی یا نه حالا میخوای بیش ولی خب کاری نمیتونستم بکنم مال مال خودش بود به نامش کرده بودم خانومم گفت آخه میخوای چیکار بهمون بگو شاید کمکت کردیم (یه نگاهی به منم کرد )

بابا این زنه که هیچی جهاز نیاورده منم هیچی ندارم باید برای زندگی یه سری لوازم بخرم یخچال و ماشین لباسشوئی و فرش و کمد و 

__خاک بر سرت خجالت نمی کشی زن گرفتی جهاز برات نیاورده تازه میخوای ماشینت رو بی براش لوازم بخری اصلا لازم نکرده (اینو خانومم گفت و جمیله هم تائید کرد)

__حالا که کار از کار گذشته و من همه چی رو م آوردم خونه چک دادم واسه ده روز دیگه بالاخره باید ماشین رو بم نزدیک هفت میلیون چک دادم 

کاری نمیشد کرد دیگه اون همه کاراش رو کرده بود و اومده بود اینجا واسه همین گفتم فرا میسپارم چند جا سعی میکنم زود برات بم .

 

 

خونه ,آقای ,واسه ,همین ,گفتم ,جمیله ,برای همین ,آقای پاکروش ,آقای دستانی ,اتفاقی افتاده ,واسه همین منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ارزانی وبلاگ شرکت رای پارس پایگاه علمی آموزشی اِی جی فی 3 وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی | یونس صادقی جال موزیک | آهنگ کوردی