دیگه از اون روز روی پرونده های مالی ریز شده بودم و بیشتر دقت می کردم هرچند فایده ای نداشت و اطلاعاتی که میدادم مثل اطلاعات اقای گنجی لاپوشانی میشد . چند روزی گذشت تا بودجه لازم رو برای ساخت کارخونه برای شرکت در نظر گرفتن و با جلسه ای که توی دفتر مدیر عامل تشکیل شد یه تیم مسئول ساخت و ساز و تکمیل این پروزه شد و با بودجه ای که دادن بایستی تا پایان سال تموم میشد این پروژه .

یه روز مادرم بهم زنگ زد بیا خونه ما کارت دارم . منم بعداظهر وقتی از شرکت تعطیل شدم رفتم خونه مادرم . مادرم بهم گفت یه پیشنهاد بهت میدم اگر دلت میخواد انجام بده . میدونی که خونه ما قدیمیه و تصمیم دارم بسازم البته خودم نمیتونم اگر میخوای تو بیا با داداشت دست به دست هم بدین و این خونه رو بکوبید و بسازید من گفتم باشه پس بزار با داداشم صحبت کنم تا ببینم اون مزه دهنش چیه اگر شد که با کمک هم و بصورت شراکت میسازیم داداشم توی هفت حوض یه بوتیک داشت البته خود مغازه رو با خواهرم شریکی ه بودن که 80درصدش مال خواهرم بود و داداشم اونجا کار می کرد و یه اجاره ای قرار بود ماهیانه پرداخت بکنه وقتی باهاش صحبت کردم اونم جوابش مثبت بود ولی مسئله اصلی پول بابت شروع کار بود منمم بهش گفتم اگر هر وقت تصمیم به سرع کردن اینکار گرفتیم من دو تا آپارتمانم  رو می م برای شروع کار بعدش تو آپارتمانت رو ب و فکر کنم با یه مقدار کمی فشار آوردن به خودمون اینکار انجام بشه براورد خودمون برای ساخت این 4 طبقه حدود 150 میلیون بود که با سرمایه ای که داشتیم میتونستیم این مار رو انجام بدیم بنابراین قرار شد داداشم بره سراغ کاهای اولیه مثل مجوز و تا بعدش شروع کنیم به ساخت.

تقریبا هیچکس از دوستام و فامیلهای صمیمی با این کار من موافق نبودن همه میگفتن اگر میتونی تنها انجام بده ولی با داداشت نکن اون حساب کتاب نداره یه مقدار هم دنبال تفریح و الواتیه .ولی با همه این حرفا من تصمیم خودم رو گرفتم و قرار شد این کار انجام بشه .

همسرم هم خوشحال بود و با تصمیم من موافق هم استرس داشت بخاطر حرفای مردم ولی بهش امیدواری دادم که اتفاقی نمیفته و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه .

خواهر بزرگم تصمیم گرفته بود خونه خودش رو بازشازی کنه برای همین اثاث خونه خودش رو آورده بود خونه مادرم و خودشون هم قرار بود یه مدت اونجا زندگی کنن برای همین کار ساخت و ساز ما افتاد عقب

کارای شرکت داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز یکی از بچه های بهم زنگ زدن و ازم خواستن تا برم پیش اونا . استرس عجیبی گرفته بودم یعنی چی شده واسه چی منو خواستن . رفتم دفترشون و در زدم و داخل شدم .

__

__سلام علیکم آقای حالتون چطوره 

__خوبم ممنون خداروشکر 

__از شما انتظار نداشتیم که فرم اطلاعاتت رو ناقص پر کنی 

__فرم اطلاعات من ؟ ناقص نیست کجاش ناقصه ؟

__ شما باجناقتو خواهر همسرت آمریکا زندگی میکنه به ما نگفتی؟ ما از فرم اطلاعات برادر خانومت فهمیدیم .

 خیلی حالم گرفته شد آخه جواد این چه کاری بود تو کردی حالا لازم بود می نوشتی که خواهرت آمریکا زندگی میکنه . تازه الانم که طلاق گرفته و برگشته همه چی تموم شده (با خودم حرف میزدم )

__نه قربان اشتباه متوجه شدین اون مال سال قبل بود یه مدتی ازدواج کردن و رفتن آمریکا اخلاقشون بهم نخورد برگشت ایران الان هم طلاق گرفتن و خونه ما زندگی می کنن 

__ چرا طلاق گرفت ؟

__قربان احساس میکنم زیاد مذهبی نبود اون آدم خیلی تعصب نداشت واسه همین 

__آها خب خوبه پس یه رونوشت از طلاق نامه برای ما بیار تا ثبت بشه اینجا  . یادت باشه تو که آدم با سابقه ای هستی این چیزارو ما باید بدونیم متوجه شدی 

__بله قربان چشم 

 

خونه ,تصمیم ,انجام ,ساخت ,زندگی ,طلاق ,آمریکا زندگی ,زندگی میکنه ,برای همین ,خونه خودش ,خونه مادرم ,آمریکا زندگی میکنه منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

فروشگاه مگس مهتاب من صیغه یابی وبرنامه تیتر اخبار از خبرگزاریها ❤❤راه سعادت❤❤ دنیای نورپردازی فروشگاه اینترنتی لک . . . . . . . . . . Lakstore sarindesign.rozblog.com