بخاطر اینکه خواهرم کار بازسازی خونش خیلی طول کشید ساخت و ساز ما هم عقب افتاد و تقریبا اواخر پائیز بود که شروع کردیم به خراب کردن خونه مادرم تمام لوازم خونه رو برد گذاشت توی پارکینگ خونه همسایه و هر چی بهش گفتم بیا تا یه خونه برات اجاره کنم گفت نه همین جا زندگی میکنیم مگه چند ماه میخواد طول بکشه پدرم هم مجبور بود به حرف مادرم گوش کنه و همونجا زندگی کنن تا ساختمون جدید آماده بشه . من شروع کردم به آپارتمان خودم و همش به این فکر می کردم که چند ماه دیگه میتونم با ساختن این آپارتمان پیشرفت کنم توی همین مسیر ساخت و ساز برم جلو و به موفقیت های بیشتری برسم و با همین فکر شروع کردم به دارائی هام و جمع آوری سرمایه خدا لعنت کنه رو درست زمانی که ما شروع کردیم به ساختن آپارتمان مصالح ساختمانی سر به فلک کشید یعنی تقریبا سیمانی رو که باید سه هزار تومن می م رفت به سمت 12 هزار تومن و همینطور آهن و دیگر مصالح ساختمانی ماهک می گفتیم عیبی نداره هرچی مصالح گرونتر بشه قیمت خونه هم بیشتر میشه ولی خب ما با برآوردی که کرده بودیم احتمال داشت توی سرمایه اولیه کم بیاریم ولی خب رفتیم جلو به امید خدا.
کارای شرکت هم داشت خوب پیش میرفت تقریبا به یه جاهائی رسیده بودم و پرونده آقای جنگی رسیده بود به مبالغ بالاتر ولی من صداش رو در نیاوردم تا موقع خودش از طرفی کار ساخت و ساز کارخونه هم شروع شده بود و آقای پاکروش شده بود مدیر پروژه و آقای دستانی و سلمانی هم شده بودن مسوول اجرائی ساخت کارخونه .تا یادم نرفته بگم که آقای دستانی توی اداره ما فوق دیپلم وظیفه بود تازه یکسالی بود که خدمتش تموم شده بود و با آقای پاکروش کار می کرد و مسئول پشتیبانی شرکت شده بود و اما آقای سلمانی رو خودم آورده بودم توی شرکت یعنی یکی از دوستام بهم معرفیش کرده بود لیسانس تربیت بدنی داشت و توی شهر خودشون شاطر نونوا بود ولی من آوردمش اینجا و معرفیش کردم به آقای پاکروش و بعد از یه مدتی که مسئول تربیت بدنی شرکت شده بود حالا رئیس دفتر پاکروش بود و واسه خودش کسی شده بود خلاصه اینم شده بود از وضعیت شرکت
جریان من و فاطمه هم داشت به همون صورت پیش می رفت دیگه فاطمه شده بود جزئی از زندگیم و یکروز بدون اون نمی گذشت الحق و الانصاف هم قلب مهربونی داشت با بودن اون آرامش می گرفتم و سختی های زندگی اذیتم نمی کرد روزای با فاطمه بودن از روزای خوب زندگیم بود در اون موقع و فکر می کردم این روزا همیشگیه .
جمیله هم که دیگه با ما زندگی می کرد و هنوز داغ برگشتن از آمریکا رو داشت تحمل میکرد و افسوس می خورد که چه روزائی رو از دست داده و جائی رو که مردم برای رفتن به اونجا آرزو میکنن اون چه زود از دست داد و برگشت ولی کاری نمیشد کرد باید مدارا می کرد یواش یواش آماده میشد تا برگرده شمال و به زندگی عادی خودش ادامه بده برای همیت تصمیم گرفته بود تمام فامیل و آشناها رو توجیه کنه برای طلاق ..
آقای ,زندگی ,خونه ,شرکت ,ساخت ,پاکروش ,آقای پاکروش ,تربیت بدنی ,هزار تومن ,مصالح ساختمانی ,شروع کردم منبع
درباره این سایت